رضا قليخان هدايت
852
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چونان كه بر صحيفهء كردار شهريار * آيات خسروى و امارات صفدرى شاهى كه وقف كرد بر اشخاص مشركان * تيغ چو ذو الفقار ز بازوى حيدرى و له ايضا به زلف مشكى جانا به چهره ديبايى * چو تو نباشد دانم كسى به زيبايى مرا تو گويى در هجر من شكيبا شو * كرا بود ز چنان صورتى شكيبايى دو لب ببندى هر ساعت از حديث مرا * هزار چشمهء خون از دو ديده بگشايى گهى به خار جفا جان من بيازارى * گهى ز بار عنا شخص من بفرسايى ز جورت اى شده جانم به سايهء غم تو * به جان رسيد مرا كار و هم نبخشايى خيال من ز وفا هيچ مىنياسايد * چنانكه تو ز جفا هيچ مىنياسايى كلاه گوشهء حسن تو چون پديد آيد * در اوفتد ز سر مه كلاه رعنايى و له ايضا جانا لب چون شراب دارى * رخسار چو آفتاب دارى جمله نمكى و جان ما را * بر آتش غم كباب دارى بىآن لب چون شكر تنم را * همچون شكر اندر آب دارى پيوسته ره فراق جويى * همواره سر عتاب دارى پشت طربم شكسته خواهى * قصر خردم خراب دارى اى روى تو رحمت الهى * تا چندم در عذاب دارى در انده تو درنگ دارم * در كشتن من شتاب دارى اى تافته زلف يار آخر * تا كى دل من به تاب دارى صبرم چو عقاب صيد كردى * گرچه صفت غراب دارى اى تن به جزع مباش اگرچه * انديشهء بىحساب دارى خوش باش كه بارگاه خسرو * از حادثها مآب دارى